عاشقانه

عشق

سلام

فقط اومدم این ایامو تسلیت بگم

عذاداریهاتون قبول باشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

وااااااااااای

وای باورم نمیشه مهران واسه خودش یه وب راه انداخته

اینم ادرس وبش حتما سر بزنید چیزهای جالبی نوشته:http://mehranmahnaz.blogfa.com

یادم رفت بعد از مدتها نبودن سلام عرض کنم

سلاااااااااااااااااام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

زن

زن که باشى عادت مى کنى به نارو خوردن!


به اینکه “آدم”ت برود با “حوا”ى دیگرى


و تنها شریک تنهاییت، تنهایت بگذارد!


و بى آدم شوى بى هوا


هم نفست، براى دیگرى نفس بکشد


تو دیگر نفس ندارى براى ادامه؛


و چقدر سخت است اینگونه مردن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

نگران

آرامم

 

مثل مزرعه ای که

 

 محصولش را ملخ ها خورده اند،

 

دیگرنگران داس هانیستم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

خبر از مهران مهناز توسط سوگل

سلام الان دو هفته که تهران بستریه میگن بیچاره حسابی زده به سرش دختر داییش توی مراسم چهلم میگفت این اواخر مواد مخدر هم مصرف میکرد میگفت هفته قبل عیادتش بودن وقتی رفتن اتاقش داشت با عکس پدرو مادرش و یه چیزی اندازه یه نخود حرف میزد میگفت نفهمید اون چیز کوچیک چی بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

بازم جدید از مهران مهناز

سلام یه خبر جدید از مهران مهناز به دستم رسیده

دوستم که اهل مشهده دیروز زنگ زدو گفت توی مراسم چهلم پدر و مادر مهران شرکت داشتن ولی خبری از خود مهران نبود شوهر دوستم که کمی پرس و جو کرد فهمید مهران توی یه بیمارستان روانی توی تهران بستری شده.

البته هر کی جای اون بود این بلاها سرش میومد به چنین روزی دچار میشد. دوستم گفت واسه عیادت مهران به تهران میرن خبر جدید که به دستم برسه خبرتون میکنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

مهران مهناز

اینم خبر جدید از مهران مهناز

اخرین خبر ازش توی یه وب خوندم اینم لینک مطلب بخونید

http://wwwnnn.mihanblog.com/post/11

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

شوخی{پردیس}

دختر:می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر:آره عزیزم
دختر:منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره بر میگرداند تا دختر اشکش را نبیند و گفت:منتظرت میمونم
دختر:دوستت دارم
... ... بعد از عمل،دخترداشت به هوش می آمد،به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد
پرستار:آروم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر:ولی اون کجاست؟گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت؟
پرستار:در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت:میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختربه یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد،آخه چرا؟
پرستار:شوخی کردم بابا!رفته دستشویی الان میاد


+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

دوست داشتن{پردیس}

غــریــب اســت دوســت داشتــن،
و عجیــب تــر از آن اســت، دوســت داشتــه شــدن!

وقتــی مــی‌دانیــم کســی بــا جــان و دل دوستمــان دارد
و نفــس‌هــا و صــدا و نگــاهمــان،
...
در روح و جــانــش ریشــه دوانــده؛
بــه بــازی اش مــی‌گیــریــم!

هــر چــه او عــاشــق‌تــر، مــا ســرخــوش‌تــر!
هــر چــه او دل نــازک‌تــر، مــا بــی رحــم ‌تــر!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

خبر

هر کی خبر جدید از مهران مهناز داره برام بذاره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

طنز

 
 

 
یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد
.
.
.
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه
 
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت ” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
.
.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
.
.
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

شرمنده


سلام

چند روز بود که وبم برای مدیریت بالا نمی اومد امروز درست شد فردا میام با مطالب و خبر های جدید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

خبر بدتر از مهران مهناز

سلام بچه ها یه خبر خیلی بد شنیدم خیلی شوکه شدم

میگن مهرانی که مدتی قبل خبر خودکشیشو بهتون داده بودم پدرو مادرشو توی یه حادثه رانندگی از دست داده خودشم  دیوونه شده  حتی رو به اعتیاد اورده راستو دروغشو نمیدونم ولی زودی براتون در میارم راستو دروغشو فعلا.......بایییییییی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

گریزو درد{از فاطیما}

رفتم مرا ببخشو مگو او وفا نداشت ..........راهی به جزگریز برایم نمانده بود........... این عشق آتشین پرازدردبی امید.................. دروادی گناه وجنونم کشانده بود............. رفتم که داغ بوسه پرحسرت ترا ..............با اشک های دیده زلب شستشو دهم ..............رفتم که ناتمام بمانم دراین سرود ..................رفتم که با نا گفته به خود ابرو دهم ..........رفتم.مگو مگو که چرا رفت ننگ بود................ عشق من ونیاز تو وسوز وساز ما............. از پرده خموشی وظلمت..چونورصبح .............بیرون فتاده بود به یکباره راز ما ...............رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک ............در لابلای دامن شبرنگ زندگی.............. رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان............. فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی............. ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز............... دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر ................روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش......................... در دامن سکوت به تلخی گریستم ...............بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نالان زکرده ها وپشیمان ز گفته ها............. دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

خبر از مهران

برخی از دوستان ظاهرا سرگذشت مهران برای شون جالبه و توی خصوصی پیام دادن و حال مهران را جویا بودند

برای همین زنگ زدم به دوستم که مشهده که شوهرش دوست صمیمیه مهران بوده میگفت برای درمانش هفته قبل رفتن خارج از کشور اگه خبر جدیدی به دستم برسه خبرتون میکنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

اینم از مریم جان

شراب خواستم... گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است" بوسه
خواستم... گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است " نفس

خواستم... گفت : "

ممنوع است " ... حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ، با يک بطري پر از گلاب ،

آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار

عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ، نگاه مي کند و در حسرت نفس هاي از دست رفته ، به

آرامي اشک مي ريزد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

درد و دل

نمیدونم یهو چی شد؟! گمونم ساده دل بستم


به اونی که بدون مرز همیشه عاشقش هستم


گمونم اختیار دل دیگه دست خود من نیست


یکی سلطان قلبم شد که تصمیمش شکستن نیست


تموم زندگیم حتی نفسهامم به اون بنده


ازاین دنیا جدامیشم فقط وقتی که می خنده

.
گذشن لحظه هایی که همه دنیام غربت بود


بدون عشق میمردم دلم لبریز حسرت بود


دارم آروم می گیرم توی آغوش خوشبختی


یه زره گفتنش سخته ولی شیرینه این سختی


اگه فرصت بده میگم چه دنیایی برام ساخته


چه غوغایی به پا کرده تو قلبم عشق و انداخته


یکی داره هوامون و بدون حد و اندازه


داره از دست ما دوتا یه دنیا عشق می سازه



تموم زندگیم حتی نفسهامم به اون بنده


ازاین دنیا جدامیشم فقط وقتی که می خنده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

پاییز قلبم

دلم تنگ است  
 دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است

سكوت از كوچه لبريز است 

صدايم خيس و باراني است 

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

درگیر خود

یه چند روزیه درگیر خودمو سرنوشتم هستم دارم در مورد پیشنههادش فکر میکنم دیروز عصر مادرش به یه بهونه الکی خونمون بود اخرش هم از مادرم برای قصد ازدواج من حرف زد مادرم گفت فعلا مهرنوش میگه میخام درسم رو ادامه بدم خیلی توش موندم

راستی روز مادر به همتون مبارک باشه مامانا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

خیلی کلافم

خیلی سعی کردم ازش دل بکنم ولی توانش در من نیست چند روزه اصرار میکنه باز با هم باشیم قصدش هم ازدواج.چکار کنم بچه ها؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

امشب

امشب باز ارش اومد سراغم نمیدونم جوابشو بدم یا نه

دفه قبل بهش گفتم دیگه دوست ندارم ولی باز اومد خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

باران

باز باران بی ترانه

باز باران , با تمام بی کسی های شبانه ...

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه ...

باز می آید صدای چک چک غم ... باز ماتم .. !

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ...

نمی دانم ... نمی فهمم ،

کجای قطره های بی کسی زیباست ؟ !!

نمی فهمم , چرا مردم نمی فهمند ؟ !!

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ...

کجای ذلتش زیباست ؟ !!

نمی فهمم ... کجای اشک یک بابا ،

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران...

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده ...

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟ !!

نمی دانم ... نمی دانم چرا مردم نمی دانند ؟!!

که باران , عشق تنها نیست .. !

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست ...

کجای مرگ ما زیباست ... نمی فهمم !!

یاد آرم , روز باران را ...

یاد آرم مادرم در کنج باران جان داد ...

کودکی ده ساله بودم ،

می دویدم زیر باران ... از برای نان !

مادرم افتاد ...

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد ...

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود ...

نمی دانم ،

کجای این لجن زیباست ؟ !!

بشنو از من , کودک من ...

پیش چشمم , مرد فردا ..

که باران هست زیبا از برای مردم بالادست ... !

و آن باران که عشق دارد ... فقط جاریست برای عاشقان مست ...

و باران من و تو درد و غم دارد ...

خدا هم خوب می داند

که این عدل زمینی، عدل کم دارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

تو

آغــوشتو به غـــیر من به روی هیشکی وا نکن...

منــو از این دلــخوشی ها،آرامــشم جدا نکن...

مــن برای بــا تــو بـــودن پره عشق وخــواهشم...

واســه بودنه کنــارت،توبــگو بــه هـــرکـجاپرمیکشم...

منــو توآغوشـــت بگیر،آغوشه تو مـــقدسه...

بــوسیـــدنت برای من تولـــده یک نفـــسه...

چشـــمای مهربونه تــو منـــو به آتیش میکشه...

نوازشه دســـتای تو،عادتـــه تـــرکم نمیشه...

فقط توآغوشه خودم،دغدغه هاتو جا بـــزار

به پــای عشقه من بمون،هیچکسو جای مــن نیار...

مهره لباتو روتنو و روی لــب کسی نزن...

فقط به من بـــوسه بزن،به روح و جسمو تـــن من...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

مهران مهناز

به درخواست اقا مهران  دو پست مربوط به اقا مهران حذف شد همینجا ازش معذرت میخام قصد بدی نداشتم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

مرسی فاطیما جان

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می‌دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

خدایا

چه کسی میان منو تو فاصله می اندازد؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

مرد بودن

کاش گاهی مرد بودم...

می شد تنهایی ام را به خیابان ببرم

سیگاری روشن کنم

و نگران نگاه های مغرضانه مردم نباشم...

کاش گاهی مرد بودم...

می شد شادی ام را به کوچه ها بریزم

با صدای بلند از ته دل بخندم

و هیچ ماشینی برای سوار کردنم ترمز نزند...

من از زن بودن در این سرزمین گاهی سخت گله می کنم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

سفره خالی

یاد دارم در غروبی سردِ سرد، میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد،

 داد میزد کهنه قالی میخرم، دسته دوم جنس عالی میخرم، کاسه و ظرف سفالی میخرم،

گر نداری کوزه خالی میخرم. اشک در چشمان بابا حلقه بست، عاقبت آهی کشید بغضش شکست...

اول ماه است و نان در سفره نیست،ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود،

 اتفاقاً مادرم هم روزه بود،خواهرم بیروسری بیرون دوید، گفت: "آقا سفره خالی می خرید؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

شماره

امشب شماره معشوقه تورا

از حافظه گوشی ام پاک کردم

که مبادا کم بیاورد غرورم

و دوباره به او بگویم

غریبه مواظب او باش !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  | 

دختر و پیر مرد

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط اذر(مهرنوش)  |